چه گوارا

یک اطاق تاریک ِ تاریکِ تاریک... هیچ روزنه نوری نیست به جز نور مختصر چراغی که شعله های دود سیگار را آشکار می کند. دور یک میز گرد، سه نفر نشسته اند. هر کدام مشغول صحبت از چیزی هستند. هر گاه کسی حرف می زند دو نفر دیگر او را نگاه می کنند.
نفر اول با سری بی مو و سبیل بلند، با صدایی گیرا مشغول صحبت است. او ولادمیر لنین نام دارد. رهبر انقلاب سوسیالیستی روسیه. هر از چند گاهی چیزی می گوید، مشتش را روی میز می کوبد و چشمهای ریزش را ریز تر می کند. طوری حرف می زند که انگار برای جماعت زیادی مشغول صحبت است. صحبت هایش که تمام می شود نوشیدنی اش را سر می کشد. شاید منتظر است تا کسی برایش هورا بکشد!
نفر دوم با ریش انبوه و موهای جو گندمی اش صحبت را آغاز می کند. نام او کارل مارکس است. آرام صحبت می کند و صحبت کردنش نشان از آن دارد که در عمرش بسیار بیش از آنچه که صحبت کرده باشد فکر کرده است. چشمهای گشاد و گود افتاده مارکس پس از پایان صحبت هایش به سقف دوخته می شود و آنگاه که به روی میز برمی گردد چیزی برای گفتن ندارد.
نفر سوم با صورتی زرد رنگ و چاق (آنچنان که میان مردم آسیای شرقی متداول است) دهانش به حرف زدن باز می شود. نام او مائو است. مردی چینی در حالیکه مدام دستش را در حالت عمود بر زمین بالا و پایین می برد کلمات را از دهان به بیرون پرتاب می کند. هر گاه که می خواهد تاثیر کلامش بیشتر شود دستش را بیشتر تکان می دهد. مائو تکان کوچکی به دستش می دهد و این نشان پایان حرفهایش است...
چند لحظه ای سکوت حکمفرما می شود و ناگهان در میان ظلمات، مردی از گوشه اطاق سرفه کوتاهی می کند. آنگاه جرقه ای در تاریکی می درخشد و آتش کبریت زبانه می کشد. مردی با ریش بلند و کلاهی بر سر آن گوشه نشسته است و سیگار برگش را روشن می کند. بلند می شود و به سمت جمع سه نفره فیلسوفان راه می افتد. نزدیک که می رسد، می ایستد. می گوید: شنیدم آنچه گفتید. حالا می روم به سوی میدان عمل...
لنین با نگاهی مشکوک او را از نظر گذراند، مائو با دستش فنجان نوشیدنی را کمی تکان داد و مارکس بعد از اینکه نگاهی کوتاه به سقف انداخت گفت: کی هستی؟... اسمت را به ما بگو!
مرد ریش و کلاه دار پکی به سیگار برگ زد و گفت: چه گوارا!... ارنستو چه گوارا!
***
کودکی در خیابان های کوبا، جوانی در خیابان های بولیوی، مردی در کوچه پس کوچه های آرژانتین، پیرمردی در روی صندلی چوبی جلوی در یک کافه در کنگو، در گواتمالا، در شیلی... بر تن آنها لباس هایی است با عکس چه گوارا. زمانی خود ((چه)) بود و می جنگید و حالا عکسش یادگار آن روزگار است تا هر کس با دیدن آن، یادِ روح بزرگ و افکار انقلابی ((چه)) را در خاطرش زنده کند.
***
کلاس درس تمام شده بود و چه گوارا کاغذ و خودکارش را جمع می کرد. دیگر چیزی به پایان دوره دکترا باقی نمانده بود، اما او از سوی یکی از دوستانش پیشنهاد جالبی دریافت کرده بود. مسافرتی یک ساله به کشور های آمریکای جنوبی، حرکت به سوی کوردوبا، استراحت در کنار سواحل رود آلازوف...
برای این سفر چه گوارا می بایست یکسال از دانشگاه مرخصی می گرفت.
چه گوارا و رفیقش سفر یکساله شان را با یک موتور سیکلت 500 سی سی آغاز کردند. چه گوارا فقر و بدبختی مردم آمریکای جنوبی را می دید و مسبب همه آنها را امپریالیسم آمریکا می دانست. ((چه)) آمریکای جنوبی را به صورت ملتی واحد تجسم می کرد و برای آزادی این ملت می کوشید...
پس از پایان تحصیلات پزشکی، چه گوارا دوباره مشغول سفر در نقاط مختلف آمریکای جنوبی شد.
کوبا، کشوری که مردم آن فقیر و بد بخت اند این روزها تبعیدی های زیادی را از خاک خود به بیرون می فرستد. دو برادر که یکی از آنها ریش بلندی دارد و ابهت از سر و رویش نمایان است از خاک کوبا به مکزیکو سیتی تبعید شده اند. رائول و فیدل کاسترو که ذهنشان را اندیشه های سوسیالیستی پر کرده است مشغول ساماندهی نیروهای چریکی برای انجام یک کودتا در کوبا هستند. برای همراهی با این دو برادر هیچ کس مناسب تر از چه گوارا نیست. سه انقلابی سوسیالیست در کنار هم جمع می شوند.
***
- بخوابید روی زمین!... بخوابید روی زمین!
فیدل در حالیکه با تمام توان فریاد می کشید سینه خیز به سمت عقب بر می گشت. ساحل باتلاقی بود و لباسها آغشته به گل و لای شده بود. فیدل دوباره فریاد زد: برگردید عقب، بخوابید روی زمین!!
چه گوارا پزشک گروه هشتاد نفره ای محسوب می شد که اینک بیش از پانزده نفر از آنها باقی نمانده بود. سربازی که درست جلوی ((چه)) سینه خیز می رفت، سرش را کمی بالا آورد تا فاصله باقی مانده را تخمین بزند. ناگهان صفیر گلوله ای از بالای سر چه گوارا گذشت و در مغز چریک کوبایی جا گرفت. چه گوارا بسته ادوات پزشکی را به زمین انداخت و اسلحه سرباز کشته شده را برداشت. او حالا دیگر نه یک پزشک، بلکه یک چریک انقلابی بود...
فیدل کاسترو و چه گوارا شکست خورده بودند. باید بر می خواستند و از نو تلاش می کردند. فیدل و ((چه)) سعی در جمع آوری سلاح و نیروهای محلی داشتند. ترویج افکار سوسیالیستی توسط روشنفکران باعث جذب نیروی مناسبی برای براندازی حکومت باتیستا در کوبا شده بود.
باید حمله کرد و کوبا را نجات داد... نیروهای تحت فرماندهی چه گوارا با انهدام یک قطار نظامی موفق به تصرف سانتا کلارا شدند و سربازان فیدل کاسترو چندی بعد هاوانا را تصرف کردند. باتیستا به مانند هر دیکتاتور دیگر گریخت. دولت سوسیالیستی کوبا به رهبری فیدل کاسترو تشکیل شد.
کوبا آزاد شد... حالا صدای گیتار از هر گوشه بر می خواست و نوید شادی می داد. صدای پیانوی کهنه دوباره طنین انداز می شد و سیاه پوستی که کلاه به سر داشت مهارتش را در نواختن نشان می داد. گاهی هم لبخند می زد و دندان های سفیدش نمایان می شد. کافه ها رونق گرفت. مردی عینکی در حالیکه سیگار برگ کلفتی به دست داشت با آهنگ زیبای ترومپت روی صندلی اش تکان می خورد. در خیابان ها عکس ((چه)) روی دیوار بود... اکنون بهتر از هر زمان دیگری می توان رقصید... فیدل برای مردم دست تکان می دهد... اما ((چه)) کجاست؟
... اندیشه های انقلابی چه گوارا پایان نیافته است. او اینک عازم کنگو می شد تا در حمایت از پاتریس لومومبا به شورش های انقلابیون کنگو کمک کند. اندیشه های سوسسیالیستی ((چه)) تطبیق کاملی با اندیشه های پاتریس لومومبا داشت. لومومبا تحت تاثیر اندیشه های مائو و مارکس به ایجاد حکومت سوسیالیستی می اندیشید و انقلاب اکتبر در روسیه تلنگری بزرگ بود.
زندگی چه گوارا سپس به سفر کردن در کشور های جهان گذشت. سپس به کوبا باز گشت، اما او که دست راست فیدل کاسترو محسوب می شد خود را از نظر ها پنهان می کرد. شاید آماده رفتن به جای دیگری بود. شاید اندیشه ای دوباره برای جنگهای چریکی و مبارزات انقلابی داشت. سپس ((چه)) که اینک سن را از مرز چهل گذرانده بود عازم بولیوی شد، در حالیکه این بار نه یک چریک ناشناخته بلکه رهبری بزرگ و کاملاً تحت نظر سازمان سیا بود...
نیروهای چه گوارا در نبرد های کوهستانی در بولیوی به پیروزی هایی دست یافتند، اما حضور فعال نیروهای آمریکایی مانع بزرگی برای یک انقلاب سوسیالیستی به شمار می آمد. اوضاع خیلی خوب پیش نمی رفت و ((چه)) اصلاً راضی نبود. شاید می توانست در کوبا بماند و راحت به سیگار برگش پک بزند. اما او یک انقلابی بود.
عاقبت روزی رسید که نظامیان دولت بولیوی محل اقامت چه گوارا را شناسایی و محاصره کردند. نبرد دوباره ای آغاز شد. این بار چه گوارا خود را به شکست نزدیک می دید. گلوله ای به پایش خورد و در حالیکه توان راه رفتن نداشت خود را تسلیم کرد...
ساعتی بعد چه گوارا دست بسته در انتظار اعدام بود. سربازان به خط شدند. ((چه)) دلش می خواست سیگار بکشد. اما نمی توانست. نگاهی به جیب پیراهن طوسی رنگش کرد که تهِ سیگار برگی از آن بیرون زده بود. سربازی جلو آمد و چشم چه گوارا را با دستمالی سیاه بست. سربازان آماده شلیک بودند...
ناگهان ((چه)) با تمام وجود فریاد زد: شلیک کنید ترسو ها! شلیک کنید!... شما یک مرد را می کشید!!
صدای گلوله ها در سالن اعدام پیچید...
***
همه در کافه مشغول رقص اند. صدای موزیک قطع نمی شود. دامن سرخ و چین دار دختری بالا و پایین می پرد و کفش های مرد سیاه پوست که سبیل پر پشتی دارد برق می زند. پیرمردی نوشیدنی اش را سر می کشد و مرد چاقی در ترومپت می دمد. رقص و پایکوبی ادامه دارد.
پسرکی در گوشه کافه نشسته است و تماشا می کند. عکس چه گوارا هم روی لباس پسرک انگار که مشغول تماشاست...
***
از میان تاریکی های اطاق صدای پایی به گوش می رسد و نور آتش سیگار برگ از میان تاریکی دیده می شود . چه گوارا پیش می آید و در نزدیکی جمع سه نفره می ایستد. لنین، مارکس و مائو بلند می شوند و برای انقلابی سوسیالیست دست می زنند... زنده باد چه! زنده باد چه!... زنده باد چه!!...
در مورد چه گوارا![]()
****************************************

ارنستو چه گوارا» که نام کامل او «ارنستو رافائل گوارا دلاسرنا» و او را به نام «چه» می شناسند در سال ۱۹۲۸ در آرژانتین به دنیا آمد.در خانواده ای متوسط و با گرایشات چپ گرایانه.
به سبب افكار و ديدگاههاي با حرارت و افراطى اش در بين اعضاى خانواده زبانزد بود. بهرغم آنكه او از بيمارى فلجكننده آسم به شدت رنج ميبرد، توانست به ورزشكارى ممتاز بدل شود. در سال ،۱۹۴۸ او براى تحصيل در رشته پزشكى به دانشگاه بوئنوس آيرس راه پيدا كرد و توانست از بورسيه استفاده كند و در مارس ۱۹۵۳ تحصيلات پزشكى اش را به اتمام رساند.او بيشتر تعطيلات خود را در سفر به آمريكاى لاتين ميگذراند. در سال۱۹۵۱ او به پيشنهاد دوست زيست شناسش، «آلبرتو گرانادو» كه از فعالان تندرو سياسى بود، يك سال از دانشگاه مرخصى تحصيلى گرفت و با يك موتور ۵۰۰ سى سى به نام «لاپودروسا» به كشورهاى آمريكاى جنوبى سفر كردند. آنها قصد داشتند چند هفتهاي را در سواحل رودخانه آلازوف سپرى كنند. او به همراه دوست ۲۹ سالهاش موطن خود را به مقصد «كوردوبا» ترك كردند. يادداشتهاي اين سفر تحت عنوان «خاطرات موتورسيكلت» به چاپ رسيد كه در سال ۱۹۹۶ تحت همان عنوان به زبان انگليسى ترجمه شد. مشاهدات دست اول او از فقر و تنگدستى توده مردم او را به اين باور رساند كه تنها راه محروميت زدايى اجتماعى در سايه انقلاب است. سفرهاى متعدد به او آموخت كه آمريكاى لاتين را نه به عنوان مجموعهاي از ملل مختلف، بلكه به عنوان يك مجموعه فرهنگى اقتصادى واحد بشناسد. آزاديخواهي وى نيازمند يك استراتژى فراقارهاي بود. پس از بازگشت به آرژانتين، او تحصيلات پزشكى خود را در حداقل زمان ممكن به پايان رساند تا بتواند سفرهاى ماجراجويانه اش به كشورهاى آمريكاى جنوبى را ادامه دهد.
چه گوارا، برادران كاسترو را در حالي در مكزيكوسيتي ملاقات كرد كه آنها هم از كوبا تبعيد شده بودند. فيدل و رائول كاسترو در حال تدارك نيرويي نظامي براي بازگشت به كوبا و براندازي رژيم باتيستا بودند. گوارا به سرعت به آنها ملحق شد و از اين جريان بعدها با عنوان جنبش 26 جولاي ياد شد.
«چه گوارا» يكى از اعضاى اصلى جنبش ۲۶ جولاى به رهبرى فيدل كاسترو بود كه در سال ۱۹۵۹ در كوبا به قدرت رسيد. وى پس از مدتى كه عهده دار مسووليتهاي كليدى در دولت جديد كوبا بود، در سال ۱۹۶۶ كوبا را به اميد برپا كردن انقلاب هايى مشابه در كشورهاى ديگر ترك كرد. او ابتدا دولت جمهورى دموكرات كنگو را هدف قرار داد و پس از آن به بوليوى سفر كرد و آنجا طى يك عمليات نظاميكه سازمان سيا برنامهريزى كرده بود، دستگير شد. مسوولان سيا اميد زيادى براى زنده نگهداشتن چه گوارا و تخليه اطلاعاتى او داشتند اما ارتش بوليوى او را اعدام كرد. پس از مرگ او، «چه گوارا» به قهرمان جنبشهاي انقلابى سوسياليست كشورهاى جهان سوم بدل شد. او بيش از آنكه به عنوان تئوريسين و برنامه ريز جنگهاي نامنظم مورد تقدير باشد، به سبب روح بزرگ و افكار انقلابى اش ستايش ميشود.
اين چريك آرژانتيني هم، مانند بسياري از مبارزان آرمانگرا زمان زيادي براي فعاليت در اين عرصه نيافت و در هشتم اكتبر 1966 توسط نيروهاي بوليوي دستگير شد او را به يك مدرسه قديمي بردند و پس از آنكه دستانش را به تخته كلاس بستند قلب او را هدف گلوله قرار دادند.
او قبل از مرگش خطاب به ماموران فرياد زد: «ميدانم كه براي كشتن من به اينجا آمدهايد، شليك كنيد ترسوها، شما يك مرد را ميكشيد.»
سالها بعد در سال ۱۹۹۷ بقایای اسکلت «چه گوارا» در حوالی محل تیربارانش یافت شد و به وسیله هواپیما به کوبا منتقل شد.میلیونها نفر از مردم امریکای جنوبی استقبال پر شوری از خاکسپاری اش کردند و با وداع اشکبار فیدل کاسترو به خاک سپرده شد تا خاطره اش به عنوان مردی که غول ها را به زانو در آورد مثل تشعشعی از خورشید در ابدیت سیاه تاریخ بدرخشد.
**********************
Biografia
Ernesto Che Guevara
Ernesto Che Guevara Lynch de la Serna urodził się jako wcześniak 14 VI 1928 roku w miejscowości Rosaria w Argentynie. Pochodził z arystokratycznej rodziny, wśród której przodków spotykamy peruwiańskiego wicekróla i powszechnie szanowanego generała argentyńskiego. Ponieważ Ernesto był chory na astmę i często zapadał na zapalenia płuc, rodzina Guevarów przeprowadziła się do Alta Gracia u podnóża gór Sierra de Cordoba. Ojciec Che pracował przy budowie statków, a jego matka zapewniała mu naukę. Lewicowe poglądy Guewarów, dzieła Marksa i Engelsa, które czytywał, wywarły na niego ogromny wpływ i one to uczyniły zeń rewolucjonistę.
W 1946 roku Che postanowił studiować medycynę na uniwersytecie w Buenos Aires. Gdy miał 18 lat wojskowa komisja lekarska orzekła o jego niezdolności do służby wojskowej. Jednak jak się później okaże komisja poborowa myliła się.
W 1951 roku Che wraz ze swym bliskim przyjacielem Albertem Granado wyruszył w podróż po Ameryce Południowej na motocyklu pieszczotliwie nazywanym La Poderosa II.
W 1953 r., dwa miesiące po obronie pracy dyplomowej na temat alergii, opuścił Argentynę i wraz ze swym przyjacielem Carlosem Ferrerem, udał się do Boliwii. W tym samym roku Che Guevara przybywa do Gwatemali, gdzie zostaje doradcą prezydenta Jacoba Arbenza, do spraw reformy rolnictwa. Zamach stanu na rząd Arbenza wyzwala w Che działacza. Po raz pierwszy włącza się do ruchu oporu. Guevara ze wszystkich sił zagrzewał do walki mieszkańców Gwatemali, na próżno. Po objęciu władzy przez Armasa, zostaje wydany na niego wyrok śmierci, i Che musi przez dwa miesiące ukrywać się w ambasadzie Argentyńskiej. Che wyjeżdża do Meksyku, gdzie zgłębia teorię rewolucji. W Meksyku również poznaje Fidela Castro i dołącza do niego. W tym samym czasie żeni się z peruwiańską rewolucjonistką Hildą Gadeą i przychodzi na świat ich córka Hildita, nazwana tak na cześć matki.
Wywiad meksykański aresztuje grupę kubańskich uchodźców pod przywództwem Fidela Castro. Castro, Che i inni towarzysze trafiają do więzienia, jednak dzięki łapówkom i naciskom z radzieckiej ambasady, zostają zwolnieni. W 1956 roku Che wraz z Castro i 82 rebeliantami wyrusza na pokładzie jachtu Granma na Kubę w celu obalenia dyktatury Batisty. Jednak żaden z rebeliantów nie był dobrym żołnierzem, ani żeglarzem i już przy pierwszym sztormie z pokładu jachtu zmyło połowę zapasów. Jacht przybija, więc do błotnistego brzegu w mangrowym lesie w pobliżu gór Sierra Maestra. Jednak początek kampanii nie przebiega zbyt pomyślnie dla partyzantów. Popełniają wiele prostych błędów, co prawie doprowadza do rozwiązania oddziału. Przykładem takiej bitwy była bitwa stoczona 5 XII 1956 r. pod Alegria de Pio, gdzie to wojska Batisty zaatakowały odsłonięty obóz rebeliantów, wybijając prawie wszystkich. Przeżyło zaledwie dwunastu rewolucjonistów. Podczas walk w Sierra Maestra Che napisał kilka książek dotyczących walki partyzanckiej, były to „Wojna partyzancka „ i „Epizody wojny rewolucyjnej”. Jednak od 1957 roku sytuacja zaczęła się zmieniać, do oddziału zaczęli dołączać okoliczni mieszkańcy. I tak już wzbogacony o nowych żołnierzy odział zaczął odnosić pierwsze sukcesy. Jednym z nich było zdobycie koszarów La Plata. Od tej chwili zaczyna się prawdziwa walka. Do oddziału przyłączają się chłopi ,Castrowi udaje się zdobyć znaczną ilość broni ,odziały partyzanckie odnoszą coraz większe sukcesy w walkach z wojskami Batisty. Zwycięstwo w El Uvero ,gdzie partyzanci pokonali mały garnizon umożliwiło wyparcie oddziałów wroga do podnóży gór Sierra Maestra. Po tej bitwie Che zostaje mianowany comandante – co było najwyższym stopniem w wojskach rebeliantów. Che zostaje również dowódcą drugiej kolumny Armii Partyzanckiej.
W 1959 i po stworzeniu przez Castra rządu rewolucyjnego zostaje prezesem kubańskiego Banku Narodowego. W 1961 zostaje ministrem przemysłu ,a po nieudanej amerykańskiej inwazji w Zatoce Świń jeździ po świecie jako „wędrowny” ambasador Fidela Castro. Podczas sprawowania funkcji ministra przemysłu ,próbuje wprowadzić szereg reform (np. reformę agrarną) ,jednak większość z nich kończy się wielka klęską. Che zaczyna powoli porzucać radzieckie wzorce ideologiczne ,skłania się do reżimu Chińskiego. Jednak Che był „wiecznym rewolucjonistą” , nudziła go praca za biurkiem ,wolał działać niż tylko przemawiać. W 1965 roku odzywa się w nim dusza partyzanta i wyjeżdża do Konga aby organizować tam rewolucję ,która niestety kończy się fiaskiem i Che musi chronić się w kubańskiej ambasadzie w Tanzanii. Dzięki Fidelowi i zwierzchnictwu ZSRR udaje mu się wrócić na Kubę. Jednak pragnie dalej organizować „światową rewolucję” ,i w 1966 roku wyjeżdża do Boliwii.
7 XI 1966 roku rozpoczyna działania partyzanckie w Boliwii ,w okręgu Santa Cruz. Lecz po bohaterskich i długich ,trwających 11 miesięcy walkach zostaje ranny i pojmany, po ostatniej walce w kanionie Yuro. Dzień później 8 X 1967, zostaje rozstrzelany w budynku szkolnym w Higueras ,sześcioma strzałami z karabinu maszynowego. Po egzekucji jego zwłoki zostały przewieźone helikopterem do Vellagrande ,gdzie je umyto i wystawiono na widok publiczny ,aby wszyscy mogli zobaczyć ,że największy rewolucjonista nie żyje.
Podczas przeszukiwania ,Che Guevary żołnierze Boliwijscy znaleźli przy nim dwa dzienniki zapisane strona po stronie. Był to dziennik prowadzony przez Guevarę podczas trwania całej kampanii ,dzięki temu dziennikowi możemy dowiedzieć się jak wyglądała organizacja i życie partyzantów. Fotokopia dziennika została przekazana do Hawany ,gdzie opublikowano ją i nadano jej tytuł „Dziennik z Boliwii”. Rok po jego śmierć przez świat przetacza się fala buntów i zamieszek studenckich. Che stał się symbolem walki o pokój i równość na świecie. Utożsamiano go nawet z Chrystusem. Na niejednym plakacie możemy go ujrzeć z aureolą nad głową. Mimo to ,że Che zginął młodo (bo w wieku 39 lat) ,stał się przykładem dla innych ludzi. Jak powiedział Fidel Castro w przemówieniu na cześć Che ,po jego śmierci: "Jeżeli chcemy wyrazić jacy mają być ludzie w przyszłości, musimy powiedzieć: chcemy, żeby byli jak Che. Jeżeli chcemy powiedzieć, jak mają być wychowane nasze dzieci, musimy bez wahania powiedzieć: chcemy aby były wychowane w duchu Che."
**********************
منبع
عکس
http://www.bebo.com/Profile.jsp?MemberId=1117129874

http://cheguevaralies.blogspot.com/
http://che-guevara.awardspace.com/

http://www.latinamericanstudies.org/che.htm
http://socialitybuff.blog.com/2025473/
http://www.phototravels.net/cuba/cuba-p/cuba-p-024.html
ادامه مطلب...


v



































